حمد الله مستوفى قزوينى
34
ظفرنامه ( قسم الاسلاميه ) ( فارسى )
چو بشنيد ابو طالب نامور * به چشم خرد كرد چندى نظر بدانست كز مِهرِ دل آنچنان * سخنگو بُد آن بخردِ مهربان به پاسخ چنين گفت : « شايد رواست * كلام شما محضِ صدق و صفاست ز مهر قرابت سخن گستريد * در اين از ره راستى بگذريد « 1 » 580 دوئى نيست ما را كنون در ميان * اگرچه جدا گشت سود و زيان چه جانِ من اكنون ، چه جانِ شما * شمائيد ما را ، من آنِ شما ز پوران عقيل است مهتر كنون * بر او مهرِ من هست بهتر كنون اگر چند آن ديگران را ز جان * بسى دوستر دارم اندر جهان و ليكن چو هست او كنون مردكار « 2 » * شما ديگران را كنيد اختيار 585 مر او را به من دست داريد باز * مگر چيزى آرد به پيشم فراز ز پوران ديگر هرآنك اختيار * كنيد ، « 3 » اندر آن بر دلم نيست بار يكى را كنون هريكى غم خوريد * به خوبى سوى خانهء خود بريد » « 4 » به فرمان آن مهترِ نامدار * يكى شد بَرِ هريكى اختيار به نزديك عبّاس جعفر برفت * سوى خانهء او شتابيد تفت 590 على را گُزين كرد فخرِ انام * درآوردش از مِهر در اهتمام به شفقت همىداشت او را نگاه * به پيشش بُدى بعد از آن سال و ماه نبودى جدا يك زمان از رسول * تو گفتى ز خانِ پدر شد ملول خديجه چو مادر بُدى مرو را * براو بود مشفقتر از مصطفى ز فرزند بودى فزونتر بَرِش * چو زآن شو و زن ديد آن پرورش براينگونه شد نامور لا جرم * كه در علم دين شد به عالم عَلَم 595 براين ، هيچ شكّ نيست ، آمد يقين * از آنسان مُربّى مُربّى چنين كه بر يكبهيك آفرين بىشمار * ز ما ، تنبهتن در نهان و آشكار
--> ( 1 ) ( ب 579 ) . در اصل : كسترند . . . بكذرند . ( 2 ) ( ب 584 ) . كذا فى الاصل : آيا « مردكار » را « مزدكار » هم مىتوان خواند ( ؟ ) . ( 3 ) ( ب 586 ) . در اصل : كنند . ( 4 ) ( ب 587 ) . در اصل : خورند . . . برند .